افسوس که عمر خود تباهی کردیم

صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم

در دفتر ما نماند یک نکته سفید

از بس به شب و روز سیاهی کردیم

              

 

لطف ازلی، نیکی هر بد خواهد

هر گمره را روی به مقصد خواهد

گر جرم تو بی‌عد است، نومید مشو

لطف بی‌حد گناه بی‌عد خواهد



تاريخ : پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:رباعیات شیخ بهایی,شعر زیبا,با معنی, | 18:51 | نویسنده : مجید حیدری |


با دل گفتم: به عالم کون و فساد

تا چند خورم غم؟ تنم از پا افتاد

دل گفت: تو نزدیک به مرگی، چه غم است

بیچاره کسی که این دم از مادر زاد

                 

 

برخیز سحر، ناله و آهی می‌کن

استغفاری ز هر گناهی می‌کن

تا چند، به عیب دیگران درنگری

یکبار به عیب خود نگاهی می‌کن

                                                      

 



تاريخ : پنج شنبه 12 بهمن 1391برچسب:شیخ بهایی,شعر,مرگ,رباعی, | 18:31 | نویسنده : مجید حیدری |

 


ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من

 

ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

 

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر

 

ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

 

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من

 

ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

 

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله

 

ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

 

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری

 

هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

 

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری

 

تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

 

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من

 

هم نور نور نور من هم احمد مختار من

 

هم مونس زندان من هم دولت خندان من

 

والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

 

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو

 

گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

 

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان

 

جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

 

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده

در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من




تاريخ : چهار شنبه 5 مهر 1391برچسب:شعر مولانا,یا علی, | 8:53 | نویسنده : مجید حیدری |

 

من خدا را دیدم

در خَمِ جاده‌ی چالوس به باران می‌گفت:

نکند سیل شوی تا دل مردم گیرد!

یا نباری و طبیعت ز فراقت میرد

در همان وقت درختی خندید

خدایا!

ره و فرمان که به دستان شماست؟!

و خدا گفت: عزیزم!

اینچنین نطق مرا بین و شرافت آموز

که اگر رأس حکومت هستی

نکند پای نهی بر دستی

. . .من خدا را دیدم

که سر چوبه‌ی دار

به زن زانیه گریان می‌گفت!

. . .حرف من نیست که اینگونه بیایی نزدم

چه کنم؟. . . بشر اخراجی!

هر چه من گفتم و بشنید، فقط از بر کرد

از یکی گوش شنید و دگری را در کرد

هر چه من خیر نوشتم، او ندید و شر کرد. . .

من خدا را دیدم

در میان بدن زخمی یک مرغابی

مثل او جان می‌داد

عرق سرد کشاورز که در خاک چکید

او در احساس علف‌زار

به رقص آمده بود

و به چوپان ِ مترسک لقمه‌ای نان می‌دادََ

اینچنین مرهم زخمی شده، درمان می‌داد

من خدا را دیدم. . . و خدا هم می‌دید




تاريخ : یک شنبه 2 مهر 1391برچسب:گفت و گو با خدا, | 7:23 | نویسنده : مجید حیدری |


بر کوفه و خاک علی، ای باد صبح، ار بگذری

 

آنجا به حق دوستی کز دوستان یادآوری

 

خوش تحفه‌ای ز آن آب و گل، بوسیده، برداری به دل

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1391برچسب:اوحدی, | 10:57 | نویسنده : مجید حیدری |

 

 

ای حیدر شهسوار وقت مددست

ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست

من عاجزم از جهان و دشمن بسیار

ای صاحب ذوالفقار وقت مددست

 

تا مهر ابوتراب دمساز منست

حیدر بجهان همدم و همراز منست

این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا

مشکن بالم که وقت پرواز منست

 

ای شیر خدا امیر حیدر مددی

وی قلعه گشای در خیبرمددی

درهای امید بر رخم بسته شده

ای صاحب ذوالفقار و قنبر مددی


 

 



تاريخ : شنبه 1 مهر 1387برچسب:ابو سعید ابی خیر,چند بیتی,شعر, | 10:27 | نویسنده : مجید حیدری |

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه ای
گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای
گفتمش آنکس که او اندر طلب پویان بود
گفت یا کوریست یا کریست یا دیوانه ای
گفتمش احوال عمرما چه باشد عمر چیست؟
گفت یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای

 

جان چیست غم و درد و بلا را هدفی

دل چیست درون سینه سوزی و تفی

القصه پی شکست ما بسته صفی

مرگ از طرفی و زندگی از طرفی

 

 



تاريخ : شنبه 1 مهر 1387برچسب:زندگی,شعر ابولسعید ابولخیر, | 10:12 | نویسنده : مجید حیدری |

برای دانلو اهنگ زیبای این شعر برروی عکس کلیک کنید  

      

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن




تاريخ : جمعه 17 شهريور 1387برچسب:آخرین غزل مولانا,دانلود آهنگ آخرین غزل سنتی,زیبا,فوق العاده, | 10:45 | نویسنده : مجید حیدری |
صفحه قبل 1 ... 5 6 7 8 9 ... 11 صفحه بعد